ابيات تنهايی( ريحانه )
تا روزي كه نيستي تا اشكهايم را پاك كني ، گريه نميكنم ، سبك نميشوم ، سنگين بمانم بهتر است..
به قول سيد احمد حسيني(سلام نام يك پرنده است) بعد از يكي دو ماه از (فريزر) اومدم بيرون.يخ زده بودم.هم خودم هم دلم، هم مغزم. تنها چيزي كه تونستم بنويسم همينه : من و لحن عابر كَُشه جاده ها تو و لحجه ي بي منه خونمون توُ دوريه ما ، دوستي گم شده به ياد تو نيستم ، به يادم نمون يه لبخند من آرزو شد برات توُ ديروزه درگيريه با خودم درست وقتي آيينه ي من شدي من از روبروي خودم رد شدم خودت چشماتو ميبستي ، كه اشكاتو نميديدم هميشه زود رنجيدي ، هميشه دير فهميدم مث من كه از پيش تو پر زدم داره عطرم از شالتم ميپره هوايي كه مردت رو از؛خونه برد اگه مَرده ، از يادتم ميبره هوايي شو امشب ازم دل ببر توُ اون خونه نيستم ، از اونجا برو شايد اونور ِ در يكي باشه كه توُ روزاي سختت بفهمه تو رو خودت چشماتو ميبستي ، كه اشكاتو نميديدم هميشه زود رنجيدي ، هميشه دير فهميدم
سلام بعد از خيلیوقتا اوّل يك دوبيتی كه ديشب بيدارم كرد بگذار مجروحم كند ، كُلت خمار روسی ات آن خطّ آتش خط چشم ، آن لنزهای طوسی ات بعد از چهار ماه كه هيچ صدايی توو مغزم نبود ، خلاصه يه چيزي نوشتم نزديكی يا نزد يكی؟ ميشه "توو"گرمای دستم چآرپاره دم كنم ، چفت و بستِ بنداشو با دست تو محكم كنم ميشه ، اما مشكل چشماتو بايد حل كني ، يا خودم بايد سَگای چشمتو ، آدم كنم؟ شايدم مشكل منم كه، جای موهای مِش ات ، فاعلاتٌ فاعلاتٌ ، شعر می بافم شبا تو دلت دريای طوفآنی ميخواد از تنم ، حسّ ِ متروكيه قافم ، بركه ی صافم شبا پير مردِ موسياهی ، كه نشسته روبروت ، مات ِ اين كاغذ شده تا كيش چشم تو نشه پيرمردی كه هنوز اميدواره ، طعمه ی ، چآرشنبه سوری و آتيش ِ چشم تو نشه من هنوزم دوبه شكّم ، بين ما مشكل چيه ، اونكه بايد فكر بچه ، فكر نون باشه كيه؟ امشب از كاناپه خوابی های دوری ميبُرم ، راه حلّ ِ اكثر ِ اين مشكلآ ، نزديكيه 31/03/1390 آرين داودی گلّّه ی ديوونه ها خودمون حرمت باغو داريم از ته می زنيم چرا دنبال ِ صدا و ردّ ِ پای ارّه ای وقتی چوپونای ، شهرت همشون گرسنه ان ترس ِ گرگو به دلت را بدی ، خيلی بره ای خودمون ريشه رو با ريش ريا می خشكونيم خودمون ، آدرسو اشتباه به قاصدك می ديم هنوزم درد ِ همو خوب نمی دونيم ، من و تو واسه خندوندن خورشيد ، ماهو قلقلك می ديم توی شهری ، كه فقط تو كوچه های خلوتش جای امن ِ بوسه های تب ِ عاشقيمونه مث ِ آفتاب ِ تابستون ،می شه پيش بينی كنی حقّ ِ مردمش از آزادی فقط ، يه ميدونه سهم ِ نسل ِ من و تو ، باور ِ يك دوراهيه پشت ِ ميله های زندون ، بمونيم و پير بشيم يا سر ِ سبز ِ درختامونو ، آتيش بزنيم چوب ِ بی غيرتمونو بخوريم و سير بشيم زمستان 1389 بعد از مدتها ،با يك چهار پاره به دنيای كلاسيك برگشتم. جا داره از دوستان عزيزی كه ، اين دلگرمي رو به بنده دادند تا با اين چهار پاره بتونم باز هم شروع به نوشتن كنم تشكر كنم. دوستاني مثل : سيد آزاد نيرومند زاده ، اميد بيگدلی ، عليرضا سليمانی و.......... تمام درسمان اين بود پدر با اسب و نان آمد ولي شبهای بی نانی حقيقت دستمان آمد حقيقت ، درد سختی بود وليكن ، باورش ساده پدر جان اسب و نان را به زن ِ همسايه می داده خودش نشعه ، ولی خواهر خمار ِ يك عروسك بود برای دور ِ هم بودن فضای خانه كوچك بود ورق می خورد تقويم و دل ما جان به سر می شد كه شلوار ِ چهار ساله چرا كوتاه تر می شد تمام ِ آرزو ها مرد در آن دنيای بی رحمی شدم نان آور ِ خانه دوازده ساله ، می فهمی؟ اگر امروز می بينی از اين دل عشق آلوده خيانت ، از پدر ، تنها ژنِ موروثی ام بوده بيا از صورتم بردار كبود ِ جای سيلی را اگر باشی ، نيازی نيست به اين همسايه ها، ری را آرين داودی ۱۱/۱۱/۱۳۸۹ شب يلدا ، داشتم از شب شعر برميگشتم خونه ، يه مرد جوون تقريبا 35 ساله رو ديدم كه نابينا بود. با وجود نابينايي ، همسرش با چنان عشقي دستش رو گرفته بود كه ،،،،خداييش حسوديم شد. تو اين بيست و چهار سال ،يادم نمياد حسادت كرده باشم ، تا اون شب. تصويری كه ديدم بهانه ای شد تا بعد از چهار ماه دوباره ترانه بنويسم......................! عصای دست سردم شو خيال كن چشم من كوره خيال كن پيش من باشی خدا نزديكتر از دوره تو اقيانوس چشماتم شكارم كن كه ميتونی تصور كن كه عاشق شی اگه حتی نمی تونی خيالاتی شدی يا نه خيالبافی كنم بازم بگم با توخدا می شم بگم دنياتو می سازم بگم سجّادم عكساته به چشمات اقتدا بد نيست بگی بی تو نمی تونم بگی احساسم عادت نيست نترس از عشق اين دنيا همه دنبال اين جُرمن يه زندان با تو می سازم يه آجر تو يه آجر من خيالاتی شدی يا نه خيالبافی كنم بازم بگم با تو خدا می شم بگم دنيا رو می سازم آرين داودی 01/10/1389![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |



